یاد یکی دیگه از خاژرات درخشان بچگیم افتادم
یادمه بعضی وقتا میرفتیم شهروند با بابام و مامانم، فکر کنم م ا کوچیک بود ، مامانم انگار از قفس آزاد شده بود شروع میکرد هر چیزی که میدید و برمیداشت، هر چی گرون تر بهتره
به صندوق نرسیده ، فشای بابام بهمون میرسید، شروع میکرد فش ناموسی دادن ، صدای هوارش تو کل فروشگاه می پیچید بعضی وقتا هم تو صندوق تا خونه هم ادامه پیدا میکرد
من نمیدونم چرا میرفتیم خرید کلا که فش کش شیم
بعدا بع این نتیجه رسیدم خیلی هم خرید نمیکردیم، فقط بابام نمیتونست پول خرج کنه
عمق فاجعه وقتی بود که رفتیم مشهد، از مشهد متنفرم چون هر بار رفتیم مسافرت زهر شد، حتی الانم وقتی بهش فکر میکنم طعم تلخیش دهنم رو سیاه میکنه، از خاطرات درخشان اونجا خیلی نمیگم
فقط رفته بودیم فروشگاه امام ذضا یکم خرید کنیم وقتی اومدیدم بیرون جلو صحن رضا، بابام شروع کرد فشای زیبا بهمون دادن، خیلی قشنگ مارو کثافت کرد و هر چی فش ناموسی بود به زن و بچه اش داد
کلا خاطرات زیبایی با پدر دارم