از آخرین باری که گریه کردم شاید خیلی نگذشته

روز ۳۰ اسفند همراه با بارون بهاری زدم زیر گریه ، یاد گذشته افتادم

سه ماهه که روزگارم سیاه شد که خبری ازش بگیرم ولی نشد ، یاد حرفش افتادم که آدم کشی رو که دوست داره اذیت نمیکنه

اره

ادم کسی رو که دوست داره اذیت نمیکنه

یادم به گریه هاش افتاد، گریه هایی که وقتی صداش رو شنیدم دنبال این بود یه زخمی به خودم بزنم که شاید درد شنیدن گذبه هاش کمتر بهش

اون بار اول و آخرم بود

گریه هاش نابودم کرد

لحظات زیادی بود که خیره شدم به اولین جایی که دیدمش به اولین جایی که کنارش نشستم نه یک بار ، بارها و بارها زل زدم بهش که شاید این لحظه دوباره جون بگیره ولی نشد . چشمام خشک شدن ولی اشکام جاری موندن...

از چند روز ثبل از این که بیاد دنبال این بودم وقتی میرم فرودگاه یه دسته گل خوشگل براش ببرم ، اینقدر کانالی مختلف و اینستا رو گشتم تا یه گل فروشی آنلاین پیدا کردم، منم که همش خونه بودم و گل فروشی درست و حسابی هم که سمتمون نبود، نتیجه شد این که یه دسته گل با گلای تارنجی سفارش دادم، خیلی خوشگل بودن گرفتم دستم که برم دیدنش تو فرودگاه ، تمام مدت تو خونه پیام حواسم بود که میذارتش اونجا یا نه، ولی اینقدر کامل بود که حواسش به اون هم بود

تو این مدت خیلی دوست داشتم یه رژ خوب بخرم، ولی قمیتا رو که دیدم به کوه خوردن افتادم، تهش این شد که ۶ تا رژ تو رنگهای نختلف از دوست مریم که درست میکنه خریدم ، رنگاش که خوب نبود بعد یه ماه هم خراب شدن، ته کیف قدیمی یه رژی پیدا کردم که چند سال پیش میزدم اون موقع خیلی گرون نخریده بودم ولی فکر میکردم آشغال تا این که این مدت هر چی گشتم ببینم برندش روتو ایران پیدا میکنم یا نه دیدم هست ولی یه برند دیگه اس که کپی زده ، بعد فهمیدم که ا انگاری اسنم بد نبوده فقط من خر بودم ، خلاصه نمیدونم سالمه یا خراب ، اینقدر ازش استفاده کردم تا رسیده به آخرش...

وقتش رسیده که بریم بیرون یکم قدم بزنیم ...

چند روز پیش که رفیتم تره بار یه کیلو قارچ خریدم که ببریم ۴سوری کباب کنیم ، م و بچه ها که نیومدن منم تنها بودم و گفتم ولش کن، موند بود تو یخچال منم گفتم باهاش یه سوپ درست کنم ، امروز از صبح شروع کردم درست کردن

برای خودم یه کاسه کوچیک ریختم دیدم یه چیزی شبیه مورچه توشه، عجیب بود ، مورچه رو برداشتم و خوردم

وقتی که خواستم برای ناهار بخورم اوج فاجعه رو دیدم که یه چیزی شبیه سوسک ریز توش بود و حالم بهم خورد ، هر چی فکر کردم چیز کثیفی ندیدم که تو سوپ بریزم ، قارچ و شستم و خورد کردم، هچیج رو شستم و خورد کردم سبزی هم خودم شستم و خورد کردم شیر هم که اوکی بود تنها مشکل جوی بود که ریخته بودم ، به مامان گفتم هر دو رو ریختیم اشغال هم جو ذو هم سوپ رو

منم از اون موقع حالت تهوع دارم که چرا همون اول که مورچه رو دیدم نریختمش دور

کثافت ....

دیشب سردرد داشتم چند روزی هست درد میکنه، اون الاغ هم دیشب یه چیزی زد وسط سرم که بدتر شدم ، اومدم رو تخت دراز کشیدم صدای مامان رو شنیدم که میگفت یه قرص بده م ا بخوابه، من همون موقع فکر رکدم چرا خودم یکی نخورم، در کشو رو باز کردم، قرص های اعصاب و خوابی که بهم داده بود و گفته بود به نصفه بخور ، یه دونه اش رو نخوردم نیم ساعت نشد که خوابم برد ، طبق معمول همیشه یا با صدای بیرون یا صدای م ا بیدار شدم و به خودم گفتم چیزی نیست منگ قرصی راحت میتونی بخوابی ، نگران نباش بخواب ، دوباره چشمام رو بستم که بخوابم و ۵ صبح بیدار باش بعدی بود بازهم به خودم گفتم بخواب قرص هنوز اثر داره بعدی ۷ صبح و در نهایت ۸ صبح بیدار شدم...

امروز هر چقدر سعی کردم یادم بیاد پارسال عید سال تحویل کجا بودم و چه میکردم هیچ خاطره ای تو مغزم نبود یادم اومد که با مریم و بچه ها رفتم شمال و سال تحویل خواب موندم ، روز بعدش هم برگشتم خونه چون میخواستم زبان بخونم

امسال هم دلم میخواست برم شمال ، ولی دوباره یاد فلاکت پارسال افتادم که بخودم میگفت تو بی خانواده ای ول من تروخدا ، بی خیال این شدم که اصرار کنم به هر طریقی برم

دیروز به اصغر گفتم بریم ، گفت ممن روزه ام، بخوره به کمرت الهی

من دیگه اصرار نکردم

چند روز پیش رفتم پیش گربه ها یکم باهاشون بازی کنم و غذا ببرم، همون موقع بابای مسلمونم که دهنش بوی گوه روزه داری میداد، از طویله زیباش اومد بیرون با یه بشقاب فرنی که برای مادرش درست کرده بود، منو دید که پیش گربه هام یه نگاه به پاهام انداخت که به خاطر کوتاهی شلوار بیرون بود، من به این نگاه میگم هرز، فرقی نمیکنه بابات بهت بندازه یا غریبه های هوول توی خیابون، بابام سرتا پام رو با چشمای کثافتش آنالیز کرد و فرمود یه فکری به حال خودت بکن !!!

و من ؟؟؟ جان؟؟؟ مگه من چمه؟؟؟؟

اومدم به مریم مسج دادم مگه من چمه مریم؟؟؟؟ مگه من چمه به من میگه یه فکری به حال خودت بکن

درصد تنفر من از پدر خیلیه، با حرفاش هم بیشتر میشه...

یاد یکی دیگه از خاژرات درخشان بچگیم افتادم

یادمه بعضی وقتا میرفتیم شهروند با بابام و مامانم، فکر کنم م ا کوچیک بود ، مامانم انگار از قفس آزاد شده بود شروع میکرد هر چیزی که میدید و برمیداشت، هر چی گرون تر بهتره

به صندوق نرسیده ، فشای بابام بهمون میرسید، شروع میکرد فش ناموسی دادن ، صدای هوارش تو کل فروشگاه می پیچید بعضی وقتا هم تو صندوق تا خونه هم ادامه پیدا میکرد

من نمیدونم چرا میرفتیم خرید کلا که فش کش شیم

بعدا بع این نتیجه رسیدم خیلی هم خرید نمیکردیم، فقط بابام نمیتونست پول خرج کنه

عمق فاجعه وقتی بود که رفتیم مشهد، از مشهد متنفرم چون هر بار رفتیم مسافرت زهر شد، حتی الانم وقتی بهش فکر میکنم طعم تلخیش دهنم رو سیاه میکنه، از خاطرات درخشان اونجا خیلی نمیگم

فقط رفته بودیم فروشگاه امام ذضا یکم خرید کنیم وقتی اومدیدم بیرون جلو صحن رضا، بابام شروع کرد فشای زیبا بهمون دادن، خیلی قشنگ مارو کثافت کرد و هر چی فش ناموسی بود به زن و بچه اش داد

کلا خاطرات زیبایی با پدر دارم

پارادوکس زندگی یعنی همین مادری که حاضر نشد یه بار صبحونه برای من بذاره و قبل از من بیدار شه برای بچه ای که میخواد بره مدرسه صبحونه بذاره، یا تمام مدت که میرفتم سرکار به این فکر باشه که من فردا چیزی دارم ببرم یا نه

الان همه کار برام میکنه، از غذا درست کردن بگیر و تا هر چی فکر کنی ، امسال هم به من عیدی داده

عجیب نه؟؟؟؟ این چه دنیاییه ، کاش همون که بودن میموندن، هم این بابا هم مامانم

همون زنی که همیشه فکر این بود که از بچه هاش کار بکشه منظورم از دختراشه که بتونه بیشتر استراحت کنه

براش مهم نبود چی میشن ، مثل دخترای همسنشون بهشون حسادت میکرد و جنگ میکرد

الان شده یه مادر ، یه مادری که باید ۳۰ سال پیش می بود

تروخدا شخصیت عوض نکنید

من الان چه گوهی بخورم با این آدم

چیکار کنم؟؟؟؟؟

افسردگی یه جنگ دائمیه با خودت

نمیخوای بیدار شی ، نمیخوای کار کنی ، نمیخوای ادم ها رو ببینی ، نمیخوای از خونه بیرون بری ، نمیخوای چیزی بخوری

همش نمیخوای

ولی مجبوری ، این که این اجباره هنوز وجود داره و داری بهش تن میدی یعنی یه قسمتی تو وجودت هست که داره باهاش می جنگه ،

تو اون چند سالی که تو ن... کار کردم یادم نمیاد که روزی اومده باشه که بگم حال کار کردن ندارم ، همیشه اماده بودم ، از 100 ام بیشتربرای کار میذاشتم ، ولی این 2 سال فاجعه اس ، مخصوصا اون 6 ماه اول ، یعنی تنها شانسم شاید بگم این بود که برگشتم به ن... همین باعث شد خیلی روم زوم نباشن

هرروز صبحی که بیدار میشم حال کارکردن ندارم ، میدونم مشکل روحیه ، روحی که حال هیچی نداره

مملکت که نیست دیونه خونه اس

افزایش حقوق 20 درصد از فش بدتره

بدتر از همه این پله بندی کردنشونه اونی که توله هاش بیشتره حقوقش بیشتر

اخه احمقا اونی که داشته اینقدر زاییده میتونه زندگیش رو بچرخونه ، برسید به اون بدبختی که مجرده

پایه این مملکت فقط دزدی و فساد و کثافت کاریه

برای 12 تومن حقوق باید مالیات بدی ، اونوقت اخوند تا حالا مالیات و از نزدیک ندیده

یه راهی رو دارم میرم که پر از if else then ، اگر این باشه اون میشه ، اگر اون باشه اون یکی میشه

کی این راه رو میره جز یه ادم دیونه؟

کی این مسیر رو میره