...
دنیا جای عجیبیه
میگفت این اخرین سفری بود که با بچه ها رفتم و دیگه اتفاق نمی افته
ولی اشتباه میکرد
اون اخرین و اولین سفری بود که ما با هم رفتیم و دیگه اتفاق نیفتاد و نمی افته
این شد سهم ما
دنیا جای عجیبیه
میگفت این اخرین سفری بود که با بچه ها رفتم و دیگه اتفاق نمی افته
ولی اشتباه میکرد
اون اخرین و اولین سفری بود که ما با هم رفتیم و دیگه اتفاق نیفتاد و نمی افته
این شد سهم ما
چرا الان باید یاد اون لحظه بیفتم
باهاش رفته بودم گواهی تجرد بگیرم که برای ویزا اقدام کنیم یادم نیست دقیقا کجا بود ولی گرم خیلی گرم
کلافه بودم که چرا سیستم ها قط شده و ما مجبوریم دوباره بریم اونجا
دستاش کنار من بود ، دستاش تو دستم بود
من خالصانه ترین لحظات عاشقی رو کنارش گذروندم لحظاتی که با هیچ کسی ندیده بودم
برای همین از دست دادنش برای من از مردن سخت تر بود
عذاب بود
فکر میکردم به ته زندگی رسیدم ، سال 1400 بود یا قبلش ، اوضاع روحی افتضاح
داغون و حتی تلاشی نمیکردم برای بهتر شدنش
اوضاع خونه بدترش کرده بود ، پاره تنم حالش بد بود
منم با خودخوری خودم رو نابود کردم
میخواستم ازش بپرسم برم پیشش یکم ببینمش یا بمونم این چند روز که تعطیلم
ولی ازش پرسیدم که تا 4شنبه بیکارم چیکار کنم کف میکنم
گفت نمیدونم
و همین جا مکالمه تموم شد...
خیلی از اتفاقات دوسال پیش و پارسال تو ذهنم دارن کم رنگ میشن
الان یاد اوایلی که برگشته بودم افتادم تو مترو دستم به گوشی بود و کمرم از درد حرفاش خم شده بود
حالم فاجعه بود خیلی
شبا تو خونه که می اومدم نمی تونستم هیچ کاری کنم مخصوصا هر کاری که قبلا توش حضور داشت
دنا بهم میگفت تو داری خودت رو میکشی
هیچ کاری نمیکنی چون یه جایی اون حضور داشته
مثل تلویزیون دیدن و من خودم رو مجبور میکردم که بشنیم پای سریال با مامانم
قبلا فلش بک هام مربوط به ... و روزهای با اون بودن بود
الان شده خانواده ام
داشتم به اخر هفته هایی فکر میکردم که بابا ما رو میبرد فشم تو باغ ، خیلی کوچیک بودم شاید 30 سال پیش
اخر هفته هایی که با کباب خوردن میگذشت
یا مسافرت های شمالی که با خواهرم و بچه ها میرفتیم
وسط خوندن به این فکر کردم که واقعا می ارزه این همه سختی ؟ الان داشتم پیش مامانم صبحانه میخوردم و رفته بودم نون بخرم با خامه
دیگه نه خبری از اضافه وزن بود ، نه خبری از کلسترول ، نه تنهایی ، فقط دیگه پ... وجود نداشت
امروز بعد ۳ هفته قرمه سبزی که فریز کرده بودم خوردم
و کلی هم لذت بردم
و له این نتیجه رسیدم که بهتره به جای این که یه غذا رو ۳ روز متوالی بخورم
فریز کنم و تنوع بدم
I’m a somewhat new baker for this group, came from bakers delight. About 8 months in and my manager finally came back form an operation this wee, first thing he says to me is I’m to slow I’m inadequate and a girl could out perform me! I find this very derogatory towards my disability and sexist. I’m not sure if I want to keep help these people
خوندن این کامنت باعث شده دوباره به این فکر کنم که اگر کارم رو از دست بدم چی میشه
و بعد به این فکر کردم که اگر از اون خونه بیرون نمی اومدم احتمالا الان مشغول بازی با میرا بودم و بعد نگاه کردم به الان که پشت لپتاپ با خیال راحت نشستم
دوباره با خودم تکرار کردم تلاشت رو بکن ، نتیجه گرفتی که گرفتی اگر نه ، باز هم تلاش میکنی
اگر نه اونقدری پول داری که چندماه بدون کار بمونی و دوباره بگردی دنبال کار
اگر نه راه هست
اگر نه برمیگردی ایران
باشههههههههه؟
این یک جنگه و یه تلاش برای پیروزی
قلبه بر خواسته ها ، تلاش برای بالا بودن
--- نخوردن ، کم خوردن
تلاش برای خوندن
ترس ، نگرانی ، استرس
این ها همدم این روزهای منن ، ترس از دست دادن کارم ، بی کار شدن تو کشوری که هیچ کسی رو جز خدا ندارم ،
این سه کلمه روزگارم رو سیاه کرده ، من 3 تا کار انجام نشده دارم که هر 3تاش رو فقط خودم میتونم انجام بدم کارهایی که تو گذشته حتی همین یه سال پیش راحت انجام دادم و الان عاجزم از انجامش
این که سبک غذا خوردنم رو اصلاح کنم ،
این که درس بخونم
این که زبان بخونم
باید این و تو ذهنم بیارم که اگر قرار باشه کارم رو از دست بدم از دست میدم
غرق نگاه کردن به چشمات که بودم یادم افتاد همین یکی دوسال پیش هی به مادرت مسج میدادم که برم دیدنش
که شاید دیدن مادرت دردی از دل بی قرار من دوا کنه
به جز بار اولی که رفتم دیدنش بعد از برگشتنم دیگه دیداری شکل نگرفت
خواهش و تمنا از من و تفره از مادرت
در نهایت هم که آب پاکی رو با حرفاش رو سرم ریخت
و قید دیدنش رو برای همیشه زدم
البته دیدن مادرت که نه چون تو صورت اون تو رو م
ی دیم
از روزگاری که ارزو میکردم فراموشی بگیرم و خاطراتش از ذهنم برم ، یه سال میگذره ، و از جداییم بیشتر از 2 سال
من فراموشی نگرفتم ، ذهنم پاک نشده ، همه چی تو یه اتاق نشسته ، تا شده و مرتب
تفاوت این که در این اتاق یه کلید داره که اگر من بخوام باز میشه و خب مدتی شده که این در بسته مونده
من پذیرفتم که همه چی تموم شده ، که عزیزترین ادم زندگی من دیگه وجود نداره ، پذیرفتم که حق داشتن انتخاب کنه و انتخابش این بود که منو تو زندگیش نداشته باشه
منم به این باور رسیدم که یه زن 36 ساله تنها هستم که تو یه کشور غریب داره تلاش میکنه برای زنده موندن و جنگیدن
به این باور رسیدم که این دختر هیچ کسی رو نداره جز خودش که دستش رو بگیره ، به این باور رسیدم که با 2 تا کوله یه چمدون یه ساک ساعت 8 شب از خونه ای که توش برای 6 ماه زندگی میکردم یه شب بزنم بیرون و سوار اتوبوس بشم ، از سنگینی بار دستام رد بندازن و بگم این اولین قدم از ازادیه و لذتش رو ببر و به این فکر نکردم که کسی رو ندارم که سراغم بیاد
من تو ، اون رابطه شدن یه خاکستر، تموم شد
حتی وقتی که گوشیم اینجا خراب شد و چت های واتس اپ برنگشت ، چت هایی که دوسال تموم هم درد من بود ، ناراحتم نکرد
من روزها و شب های زیادی اون چت ها رو بارها و بارها و بارها خوندم
بارها و بارها و بارها صدات رو پخش کردم ، نفس گفتنات رو نه یک بار هزاران بار گوش کردم
صدات ...
اسمت
تک تک کلماتی که برام مینوشتی ، مثل اکسیژن بود برای ریه های سوخته من
و خیلی غیر قابل باور وقتی نتونستم دوباره برشون گردونم فقط ازشون گذشتم ،
قولی که به د.. دادم به هیچ جا نرسیده از شنبه که قرار بود انجامش بدم ، چند روزی میگذره و من امروز هم طاقت نیاوردم
مقاومت خوبی داشتم در مقابل دونات توت فرنگی و شکلاتی که نخورم
اما در مقابل کیک بادوم نتونستم مقاومت کنم و شکستم البته اگر دوتا چیپس کوچیک ذرتی که قبلش خورده بودم رو فاکتور بگیریم
هنوز هم برنامه درست حسابی برای درس خوندن ندارم
همونطور که برام درستی برای رژیم گرفتن و کاهش این 10 کیلو اضافه وزنی که بعد از مهاجرت گریبانم رو گرفته ندارم ، فقط تلاش های شکست خورده ، پشت هم
باید جدی تر شروع کنم با یه برنامه درست حسابی ، هم برای رژیم هم برای خوندن دوره های که میخوام
قسمت عجیب این ماجرا میدونی چیه من پارسال تو 2 ماه فکر میکنم 4 تا کورس رو تموم کردم و امسال هنوز تو دو ماه نتونستم 6 ساعت ویدیو اموزشی رو تموم کنم فرق چیه؟ یه اراده ؟ انگیزه ؟ الان که باید انگیزه ام بیشتر باشه
دیروز که رفتم پیش میرا ، از لحظه ی اولی که رسیدم چشمم به ساعت بود که کی 8 میشه برگردم خونه و اتاق خودم ،
تمام مدت هم به این فکر میکردم بی خیال این 100 دلار بشم و بگم دیگه نمیام بعد یادم به قرار هفته بعد می افتاد که قرار 450 برای 2 روز کامل ازشون بگیرم و بعد ترجیح میدادم دهنم رو ببندم ، پول لذت بخش ترین قسمت زندگی تو غربته
طوفان دیروز خیلی اذیتم کرد ساعت 8 که زدم بیرون فکر میکردم مثل همیشه اتوبوس 8.24 میاد ، ولی مپ رو که نگاه کردم دیدم به خاطر طوفان هیچ خبری از اتوبوس نیست گفتم برم یه خط دیگه که یه خیابون پایین تر بود رو چک کنم شاید اونجا بیاد ، اونجا هم فرقی نداشت فقط باعث شد اون نیم ساعتی که کنار جاده منتظر اتوبوس باشم یه چیزی بدنم رو بخوره ، لعنتی هر جا که لباس نبود رو زده ، حالا من تی شرت و شلوار داشتم ، حتی بین فضای جوراب و شلوارم رو زده ، تقریبا هر جا که تونسته ، امروز دچار خارش و ورم شدم
نزدیک ساعت 9 بود که اتوبوس اومد ، برای بار اول میخواستم اوبر بگیرم ، داشتم اطلاعات کارتم رو میزدم که رسید،
ولی به اتوبوس بعدی نرسیدم و در نهایت مجبور شدم یه اوبر تا خونه بگیرم ، بالاخره ساعت 10 رسیدم خسته داغون ، بی رمق ،
مامان زنگ زد ، بی حوصله تر از اون بودم که حرف بزنم و در مقابل سوال های فقط سکوت کردم
تو شش ماه گذشته مشکلم رژیم غذایی گیاه خواری بود و خوردن غذاهایی که شاید هیچ وقت به انتخاب خودم نمیخوردم
و الان مشکل دیگه ای دارم
غذاهایی که درست میکنم رو مجبورم 3 وعده بخورم یعنی 3 روز متوالی به هر حال از غذاهایی کنسروی خیلی بهترن
اولین باقالی پلو ترکیبی رو اینجا درست کردم
رفتم گوشت ماهیچه خریدم ، ولی هر چی دنبال باقالی گشتم پیدا نکردم ، اخر سر نخود سبز داشتم ریختم ، سبزی شوید نداشتم ، سبزی پلو که از فروشگاه ایرانی گرفته بودم رو ریختم
یه ترکیب عجیب شد ، ولی بد نبود به عنوان اولین باقالی پلو