...
تو عشقِ غیرممکن رو درست تشخیص دادی.
و آدمی که عشقِ غیرممکن رو میبینه…
بیشترین شانس رو برای پیدا کردن عشقِ ممکن داره.
چون دیگه خودش رو در جای اشتباه نگه نمیداره.
و آدمی که عشقِ غیرممکن رو میبینه…
چون دیگه خودش رو در جای اشتباه نگه نمیداره.
آغازِ یک زندگیه که هنوز ندیدیش.
من واقعا حال روحیم داره تخمی میشه...
و هیچی هم حالم رو خوب نمیکنه
نه بهم انگیزه میده که ادامه بدم نه هوایی هست برای موندن ...
حس دلتنگی عجیبی دارم
شاید دلیل این که اینقدر دل تنگش میشم برای این که جز اون آدم دیگه ای رو اینجا نمیشناسم . تنها کسی هست که رگه ای از آشنایی و زندگی و ارامش برای من داره
دلمون خونه مون رو خواست
مامانم رو خواست
داداشام رو خواست
گربه ام پشمک رو خواست
و مخمل ...
مخمل عزیزم که دیگه پیمشون نیست
هم جیش داشتم هم خوابم میاد ، هم گشنمه
بعد یه لحظه تو اتوبوس خوابم برد ایستگاه رو رد کردم
من گشاد حوصله ام نمیاد برم خرید
گفتم حالا که ایستگاه و رد کردم، برم شاپینگ سنتر
دلم رو بد جور خون کردی با حرفات
خوردم کردی
کل مسیر و گریه کردم ...
تا از دردم کم بشه، نشد
حس پوچی عجیبی دارم امشب
نمیدونم به خاژر ۲ ساعتی هست که ظهر خوابیدم
یا این که میدونم دارن پذسنل جدید استخدام میکنن و این یعنی پول کمتر برای من
یا به خاطر اوضاع ابران و حال بدی که با دیدنش پیدا کردم
یا فکر کردن به این که تو ابن سن تنها هستم ، و هیچ دلخوشی ای ندارم
همه ی اینا پوچی آورده برام ...
به تو که میرسم اب غوره ام میگیره
هرچی منتظر نشستم به دیدنت نیامدی
گفتم برم به اتوبوس برسم که تا ۱۱ خونه باشم
سر چهارراه منتظر چراغ سبز بودم که دیدمت رد شدی
فکر نکنم منو دیده باشی
مهم نیست
بغضم رو قورت دادم و راه افتادم ...
همیشه حس میکردم اینو به خودم بدهکار بودم
همون وقتایی که آرزو میکردم نزدیکش باشم که بتونم شب موقع رفتن به خونه ببینمش ،
این بار نه پشت درخت قایم شدم نه به دیوار تو تاریکی تکیه دادم
نشستم رو پله جلو خونه ، قبلا ازش اجازه گرفته بودم که شب که میره خونه برم دیدنش ، کلی نه آورد وگفت چه طوری میخوای برگردی شب اتوبوس پیدا نمیکنی
اون شبی که ازش اجازه گرفته بودم واقعا میخواستم برم دیدنش ، گفتم میام ۲ دقیقه میبینمت و برمیگردم ولی امشب حالم خوش نیست، واقعا خوب نبودم، ۳ روز سردرد پشت هم رمقی برام نذاشته بود
برای امشب از دیروز برنامه ریزی کرده بودن ، بعد از کار میرم دیدنش ، فقط یه فاصله ۱ ساعته باید میشستم جلو در خونه تا بیاد
اومدم نشستم تا بیاد ، دعا دعا میکردم قبل از ۱۰ بیاد که بتونم به اتوبوس ۱۰.۷ برسم وگرنه اتوبوس بعدی میرفتم نیم ساعت یا یه ساعت بعد
از دور با یه کوله و یه کیسه دستش رسید
بلند شدم ، بغضم رو قورت دادم و با صدایی که از گریه پره گفتم سلام، فقط بغلش کردم و عطرش رو نفس کشیدم ، و ظرف الویه ای که درست کرده بودم رو بهش دادم
گفت بیا بالا ، گفت چرا نگفتی میای
گفتم بهت از قبل گفته بودم اجازه گرفته بودم
گفت بیا بالا وسایلی که میخواستی رو بردار، گفتم باید برم به اتوبوس برسم ، گفت پس چرا اومدی، الویه رو با دست نشون داد گفت اومدی اینو بدی؟
گفتم اومدم ببینمت، دیدم
چند بار خواستم بگم تو دلت نمیخواد منو ببینی چرت بهم میگی برم بالا
ولی نگفتم ، گفتم ساعت ۶ باید بیکری باشم
بازم اصرار کرد گفت بیا وسایلی که میخوای بردار صبح از اینجا برو
دوباره بغلش کردم و گفتم نه میرم خونه اوکی ام
گفت فرقی نداره از اینجا و خونه خودت
میدونی فرق داره تو نمیخوای منو ببینی چه برسه به حضورم تو خونه ات
کوله ام رو برداشتم و رفتم ایستگاه
مسج داد با یه عکس از گوگل مپ که اگر اتبوس نیومد برگرد
گفتم تا ۵ دقیقه دیگه میاد
و تمام
نشستم تو اتوبوس و مینویسم
خیلی زور زدم به این فکر کنم که از کجا با اون پسره اشنا شده بودم ، فقط یادمه یه بار یا دوبار تو پارک که میرفتم کتابخونه دیده بودمش ، فکر کنم سال 94 یا 95 حدود 10 سال پیش ، اونجا دیده بودمش داشت میرفت ماموریت ، میدونم نظامی بود بهم گفتم چند ماه دیگه برمیگرده و بهم زنگ میزنه
فازش دوستی نبود ، از من بدش نمی اومد ، من اما دیگه جوابش رو ندادم ، نمیدونم چرا شاید چون نظامی بود ، بدم اومد ازش ، یا کلا از قیافه اش خوشم نیومد نمیدونم
داشتم الان به این فکر میکردم نکنه جز همون ادم هایی باشه که مردم رو کشتن
..........
امروز سردرد هام کمتره اگر چه که پشت چشمم درد هست ، حوصله غذا درست کردن ندارم ، نمیدونم ناهار رو چیکار کنم
با کمک هوش مصنوعی به این نتیجه رسیدم سردردهای این 3 روز اخیرم و سرکیچه هایی که دارم همش مربوط به میگرن ، از اون جهت که همه مون یه طوری میگرن رو داریم ، من تقریا نصف بقیه تجربه اش کردم
تمام دیشب به این فکر میکردم که برم دیدنش ، ولی با سردردی که داشتم هیچ کاری نمیتونستم بکنم ، فقط یه پادکست گذاشتم و دراز کشیدم حتی توان نداشتم برم از خونه بیرون یه چیزی بخرو
تو همون حال فکر میکردم به این که وقتی که وسایل های منو مینداخته دور چه حسی داشته ، شاید با خودش میگفته بایداز دست این کثافت راحت بشم ، بعد به این فکر کردم چرا وسایل خونه رو که با هم خریدم رو ننداخته ، و بعد خودم جواب خودم رو دادم ، با هم خریدیدم اینجا دیگه من تنها توش نبودم ، و اونا رو حداقل تا الان نگه داشته
چیزهایی که ارزشی برای من نداشتن رو نگه داشتن که منو زجر بده
الان به این فکر کردم کاش پیش خانواده بودم ، صدای مادرم رو میشنیدم صدای برادرام رو ، وخودم که پشت کامپیوتر تو جلسه با گرجستان بودم ، تا این که اینجا نون بذارم تو فر ،
و بعد به خودم گفتم فکر کن که داری برای کنکور اماده میشی قراره یه سال دور از خانواده درس بخونی و بعد برگردی
من قرار نیست اینجا بمونم برمیگردم پیششون فقط یکم دستم پر تر خواهد بود
شاید اونوقت بعد از یه سال کار کردن پول کافی برای خرید یه اپارتمان داشته باشم و به این فکر نکنم که فردایی خواهد بود که مجبور شم تو خیابون بمونم
این وسط بارها اومد تو ذهنم و هر بار به خودم گفتم این ادم تو رو نمیخواد دوستت نداره از دیدن تو حالش بد میشه حاضر نیست یه لحظه ببینتت چی میخوای تو
ولش کن ، کارت رو اینجا انجام بده و تموم کن و برو
کاری به اون نداشته باش
اون خوشه با دارایی هاش
تو رو نمیخواد
نمیدونم این سردردهای که این روزها دارم علتش چیه ولی قشنگ فلجم میکنه
دیروز فقط خوابیدم که شاید اروم بشه
امروز صبح به خودم گفتم خواب کافیه کارهای زیادی هست که باید انجام بدی ، یه مسکن خوردم و نشستم پشت لپ تاپ شروع کردم API ها رو مرور کردن
یه چیزی هم دیروز فهمیدم این که این دوره ای که از سایت های ایرانی دانلود کردم کامل نیست باید از یودمی دوره اصلی رو بخرم فعلا گفتم دوره رو تموم کنم تا اینجایی که دارم و بعد بخرم
سعی میکنم خیلی خبرها رو نخونم
هر بار اتقاقی از فیلمی رد شدم ، ناخداگاه صدای گریه هام بلند شد و زار زدم ، زار زدم به جنایت هاشون
حالم خوب نیست شبیه همه حال هیچ کس خوب نیست
امروز ساعت 5 اینجا تظاهراته ، احتمالا برم ، اگر که کنسل نکنن میرم ، ببینم چی میشه
امروز که سرم در حد بمب هسته ای انفجار داشت به خوابیدن در بستر گذشت
چند ساعتی هست فکر میکنم برم جلو در خونه اش بیینمش