درونم ر دختر بچه ای میبینم که تو بارون لیز خورده و همه جاش گلی شده ، سر زانوهاش و آرنجش زخمه، گریه میکنه از درد زار میزنه
موهای مشکی بلندش دور صورتش رو گرفته، از حجم بارون خیسه
اشک چشماش رو با دستای گلیش پاک میکنه، همه جاش گله ، تو بارون شل میزنه تا برسه خونه، به خونه ای که میدونه مادرش هست، مادری که دستاش رو بگیره چشماش رو پاک کنه ، تن گلیش رو بشوره و بپیچه دور پتو
این دختره بچه وجود منه، با این تفاوت که جز من هیچ کس رو نداره و منم بلد نیستم براش مادری کنم، هر روز تو بارون زمین میخوره، هر روز رو به گریه میگذرونه، هر روز تمام تنش سرد و خیس و گلیه ولی مادری نیست که دستاش رو بگیره ببرتش تو خونه
و اون هر روز تو بارون و گل یخ میکنه
این منم ....
امید دستای تو میتونست تن یخ زده ام رو به ثانیه ای گرم کنه، ولی یخ زدم نه یکبار هر روز یخ زدم، تنم جونی نمونده براش
دستی هم نیست گرمش کنه ، من از همه بهش بدتر کردم
مم از همه بدتر بهش جغا کردم
گذاشتم یخ بزنه شاید تو برسی شاید صدات تو انعکاس بارون بپیچه ، شاید ، هر روز انتظار میدونی یعنی چی؟
یعنی جونی که داری میدی و هر لحظه میگی نه الان وقتش نیست، میگی باید دووم بیاری الان وقتش نیست ، اینه که هر روز میمیری ، تا دم مردن میری ، درد مردن ذو میکشی و برمیگردی ، این روال هر روزت شدن میدونی یعنی چی؟؟؟
نمیدونی ، تنها یه نفر میدونم اونه همون دختر یخ زده ، همون دختر بچه ی که چشمای گریونش به راهی بود که از تو نشونی باشه
ولی نبود . چشماش هم یخ کرد
من یخ زدم...