عذاب وجدان

ناراحتی بابت رفتارهای گذشته

ناراحتی بابت از دست دادن کسی که دوستش داشتم

ناراحتی بابت اشتباهات

ناراحتی بابت از دست دادن فرصت هام

ناراحتی برای برگشتن به عقب

ناراحتی بابت صحبت کردن با دوستام

ناراحتی بابت گفتن خیلی چیزا به دوستام

ناراحتی بابت خراب شدن نگاهم به دوستام

ناراحتی بابت تنهایی

ناراحتی بابت گریه های همیشه گیم

ناراحتی بابت بی دست و پا بودنم

ناراحتی بابت داشتن دوستای بد

ناراحتی بابت رابطه داشتن با اون مرتیکه

ناراحتی بابت دروغ گفتن و خیانت

ناراحتی بابت ناراحت کردن پیمان

ناراحتی برای ...

ناراحتی بابت ......

درست تو لحظه ای که فکر میکنی همه چی داره خوب پیش میره ، یه چیزی اتفاق می افته که زیرپات رو خالی میکنه ، اونوقته که اونجایی که بودی 10 طبقه فرو میری ، اونم با سر

من فکر میکردم همه چی داره خوب پیش میره ، من فکر میکردم اوضاع داره خوب میشه ، کار میکردم درس میخوندم زبان میخوندم

ولی با سر رفتم تو چاه

وارونه شدم و به بالا نگاه کردم که شاید کسی باشه دستم رو بگیره ، که شاید برگردی ، ولی هرچی فریاد زدم کسی نبود ، اخر سر با سر انگشتام سعی کردم از چاه برم بالا ، میشه ؟

دستام خونیه و سر انگشتام پارهس ، انتظار منو کشت ، انتظار کمک کردنت ، انتظار بودنت ، منو کشت

داره ویلای ساحلی رو میده ، یادمه اومده بودم پیشت عصر تنها بودم اینو گذاشتم دیدم

و وقتی اومدی ازم پرسیدی چی دیدم ، گفتم فلان فیلم و چقدر مزحرف بود ، خندیدی

یادمه

من کلا نمیتونم تصور این حد از بی رحمی رو از تو داشته باشم

تو مهربون ترین ادمی هستی که دیدم

نمیدونم مسجا رو میبینه یا نه

با خودم میگم حرفام چندشناکه براش

شاید میخونه میگه ، این عوضی اینا چیه میگه ، چرا اینقدر گوه میخوره

چرا نمیره دنبال زندگیش ، تا الان گند زده به زندگی من ، دیگه چی میخواد از جونم

دو ماه گذشته و هنوز جواب نمیدی

حساب بانک رو نمیدونم چیکار کنم ، ببندمش نگهش دارم

نمیدونم ، اگه خودت بودی ازت میپرسیدم که به نظرت نگهش دارم یا نه ، حتی اگه تو دیگه ازش استفاده نمیکردی

حالا موندم که ببندمش یا نه

تو هر دو حالتش باید پول بریزم براش ، که خب خودش دردسره ، هم پول ریختن برای بانک ، هم این که باید برای نگه داشتنش ماه به ماه پول بدم ، که برای من پول کمی نیست ، شاید بستنش بهتر باشه

میخواستم ایمیل بزنم بهت که میدونم جواب نمیدی ، در حد همون مسج اکتفا کردم

تا حالا اینقدر با خودم چلنج نداشتم ، دیروز قول دادم که تلاشم رو بکنم

ولی میدونی مشکل چیه

من تمام حرفاش رو تیکه به تیکه یادمه ، یادمم نیاد خوندمشون

و من همش این حس و به خودم دارم که چقدر ادم گوهی هستم ، که چقدر گند زدم ، هیچ وقت اینقدر دید منفی به خودم و شخصیتم نداشتم

علاوه بر این که بابت تک تک کارهای گذشته خودمو مقصر میدونم ، تک به تکشون هم شده عذاب چون دائما بهشون فکر میکنم ، و فکر میکنم که چقدر آشغالم چقدر عوضیم ، چقدر ذاتم کثیفه ، چقدر هرزه ام ،

دارم ترور شخصیتی میشم

تا حالا تو زندگیم اینقدر تضاد با خودم نداشتم اینقدر درگیری با خودم سر درست و نادرست بودن همه چی نداشتم ،

میدونی نفس ، دلم نمیخواد به این فکر کنم که تلافی کردی ، دلم نمیخواد به این فکر کنم که بی انصافی کردی ، درسته که من خیلی درحقت بد کردم ، ولی اینطوری کردن ، هم کم از بی انصافی نداره ، اگر چه که من به خودم میگم ، من در حقش بد کردم این میشه تاوان خطاهام ولی اینم بی انصافیه که تو کردی

باید تو رو میشناختم بهتر از این بود که 5 سال بد تموم شه

تک تک حرفاش یادم میاد زجر میکشم

کاش فراموشی بگیرم ، اصلا ای 3 سال اخیر از حافظه ی کوفتیکم پاک شه ، منی که به قول پیمان همه چی رو فراموش میکنم چرا یادم نمیره

تو چه خدای به درد نخوری هستی که میبینی من دارم از هم میپاشم باز نشستی تماشا میکنه

به درد نخور

انصافت کجاست ، نمیخوام برگرده ، که میدونم نمیاد ، کمک کن فراموشی بگیرم یادم بره یادم بره

درد دارم خدا

تمام امیدم به این بود که امروز که اولین روز کاریش تو سال جدید هست لاگین بشه

والان امیدم سوخت ، دیدم نیست

تمام

یه لحظه فکر کردن به گذشته کافیه تا بی حالم کنه

من توانش رو ندارم

درست تو زمانی که فکر میکنم همه چی خوب پیش رفته یهو یه چیزی پیدا میشه که از پشت میخوره به سرم و با صورت میزندم زمین

به دنای لعنتی مسج دادم حتی دریغ از یه کلمه ، لعنت بهت وقتی میبینی اینقدر حالم بده حاضرنیستی یه کلمه حرف بزنی

از جمله افکار احمقانه ی دیشبم این بود که این فکر اومد تو ذهنم که با کسی حرف بزنم

مشکل اینه که نه حوصله اش رو دارم نه اصلا میخوام با کسی اشنا بشم ، نه میخوام کسی رو به جای پیمان ببینم و نه میتونم

زمان امیدوارم همه چی رو حل کنه

نمیدونم الان پیمان حالش خوب یا بد ، ولی میدونم اونم حالش خوب نبوده ، اونم به خاطر دردهایی که بهش دادم عذاب میکشه برای همینم نمیتونه هیچ وقت منو ببخشه

بعد از حمله عصبی دیشب و حال بدم که حتی نمی تونستم نفس بکشم امروز بهترم و با خودم میگم کاش قدرت پذیرش چیزهایی که نمیتونم تغییر بدم رو داشته باشم

من تو این یه ماه دو تا ضربه بزرگ دیدم که خب هر دو هر دو تقریبا یه چیزه ، این که به کسی که دوستش دارم نمیرسم ، و کسی که تمام این سال ها دست و پا زدم براش منو رد کرد و تمام

هر روز می جنگم برای این که این باور عوض بشه ، چون نمیخوامش ، ولی ولی هیچی تغییر نمیکنه به این نتیجه میرسم که نمیشه

این روند تکرار هر روز ، یا هر هفتمه

تلاش ناامیدی حال بد ، دوبار تلاش ناامید حال بد و.....

یه حلقه بی پایان ،

خدایا که بهت اعتقاد ندارم به وجودت به بودنت

این قدرت رو بهم بده که از این مرحله هم رد شدم ، دیشب واقعا رد داده بودم

ارام بخش هم نداشتم بخور ، سرم داشت میترکید ، نمیتونستم نفس بکشم

فقط باید بپذیرم همه چی تموم شده

به دنا مسج دادم که کمکم کنه رد شم ، چون واقعا نمی تونم

من دو ساله وضعم همینه

یه روزی باید تموم شه ، یا من تموم میشم

یه روزی باید تموم شه

فکر میکردم بهترم، که دوباره زمین خوردم با رفتنت

داروها رو قط کردم مشاوره رو قط کردم چرا الان اینکارو کردی باهام

وقتی که کار پیدا کردم شروع کردم کار کردن چرا رفتی آخه

وقتی میدونستی میخوامت و اوضاعم هنوز که هنوز داغونه

امشب نمیتونم نفس بکشم ، دوباره میخوام دارو بخورم که آروم شم

از ماه پیش تا الان هیچی تغییر نکرده ، اون موقع جوابم رو نمیداد الان هم همینه فقط فرقش اینه من دارم داغون میشم

بی حال و خستم، قلبم درد میکنه ، حوصله هیچ کی رو ندارم

میخوام با یکی حرف بزنم ولی هیچ کس نیست که بتونم دردم رو بهش بگم ، به کی بگم؟؟؟؟

گفت درموردم به هیچ کس نگو , من دردم رو به کی بگم؟؟؟؟ هیچ کس نیست که بتونم بهش بگم جز خودش

حوصله حرف زدن هم ندارم

حوصله زبان خوندن هم ندارم یعنی دیگه انگیرزه ای ندارم...

شاید فکر بدی باشه باید با دنا حرف بزنم

میگم شاید اگر با کسی صحبت کنم، پیمان از سرم بیفته

تو تمام این مدت فقط یه فکر و داشتم نه میتونم نه توانش رو دارم نه حوصله کسی رو دارم ولی دارم دیونه میشم

حالم افتضاحه

جان دلم کجایی تو اخه؟

من واقعا نمیتونم بهش فکر نکنم که چرا اینطوری کرد

چون از هیچ کس هم نمیتونم به جز خودش جواب بگیرم بهش مسج میدم که بی حاصله

میگن طرف به خودش شک داره قضیه منه

هی فکر میکنم من چیکار کردم؟

من با اون تکنولایفیه حرف زدم که بهش گفته بودم و تکلیفش معلوم شد داستان هم براش تعریف کردم

با سهیل حرف زدم تولدم رو تبریک گفت که مسجاش رو بهش نشون دادم

ماه پیش تو پارک اون یارو اسکوله اومد گفت بشینم کنارت گفتم نه ، که خب برای کسی نگفتم و یا رو هم رفت

دیگه تو language exchange صحبت میکردم که خب ادامه دار نبود یه بار مسج دادم و تمام

با ابی و کامی که مدت هاست حرف نمیزنم اینم نمیشه

با هدیه درمورد پیمان حرف نمیزنم

با امید درمورش حرف نمیزنم

با بقیه هم ارتباطی ندارم

تنها چیزی که هست یا اینجا حرفی زدم که ناراحت شده که خب فکر نمیکنم

یا افسردگی و حال مزخرفم باعث شده چیزی بگم که ناراحت شه و بره

من دیگه مغزم به چیزی نمیکشه

ترو قران بهم بگو چی شده

به جان خودم که کاری نکردم چرا پس رفتی

از کی بپرسم اخه

من فکر کنم یه مریضی تو این مورد دارم که نمیتونم بی خیالش بشم

بی خیال تمام ادم های دنیا بشم هم بی خیالش نمیتونم بشم

اصلا نمیتونم فکر کنم کس دیگه رو ببینم ، یا حرف بزنم ، عجیبه

الان اینا رو ببینه میگه پس چه طور پارسال تونستی با عن صدا حرف بزنی، نمیدوونم

تنها راه حلم برای بیرون رفتن از این اوضاع صحبت با دناس که وقت نداره

هی میام یه کاری بکنم هی تو ذهنم رفتارهای خودش و مادرش میاد ، بعد میگم نامردی نیست یکی رو اینطوری بذاری و بری؟

بعد گریه ام میگیره

نمیتونم تمومش کنم

باید برای خودم دلخوشی پیدا کنم

اینطوری نمیشه ادامه داد داغون میشم

بعد از گریه های این چند روز و حال مزخرف دیشب

الان خشم دارم ازش که چرا اینطوری رفته که چرا جوابی بهم نداد

اگر چه میدونستم که جوابی نخواهم گرفتم

ولی اینطور رفتن و نیست شدن ، نامردی نیست ؟ اسمش چیه؟

میدونم حالش خوبه ، چون بار اخر که از مادرش پرسیدم و اونطوری جوابم داد یعنی حالش خوبه و ازش خبر داره

پس فقط مشکل منم

نمیدونم الان دیگه چرا میترسم ، وقتی که رفته دیگه چرا باید بترسم که از دستش بدم

و چرا همش به این فکر میکنم نکنه حرفای که بهش زدم بد بوده ، وقتی رفته دیگه چیکار میشه کرد؟؟؟

درونم ر‌ دختر بچه ای میبینم که تو بارون لیز خورده و همه جاش گلی شده ، سر زانوهاش و آرنجش زخمه، گریه میکنه از درد زار میزنه

موهای مشکی بلندش دور صورتش رو گرفته، از حجم بارون خیسه

اشک چشماش رو با دستای گلیش پاک میکنه، همه جاش گله ، تو بارون شل میزنه تا برسه خونه، به خونه ای که میدونه مادرش هست، مادری که دستاش رو بگیره چشماش رو پاک کنه ، تن گلیش رو بشوره و بپیچه دور پتو

این دختره بچه وجود منه، با این تفاوت که جز من هیچ کس رو نداره و منم بلد نیستم براش مادری کنم، هر روز تو بارون زمین میخوره، هر روز رو به گریه میگذرونه، هر روز تمام تنش سرد و خیس و گلیه ولی مادری نیست که دستاش رو بگیره ببرتش تو خونه

و اون هر روز تو بارون و گل یخ میکنه

این منم ....

امید دستای تو میتونست تن یخ زده ام رو به ثانیه ای گرم کنه، ولی یخ زدم نه یکبار هر روز یخ زدم، تنم جونی نمونده براش

دستی هم نیست گرمش کنه ، من از همه بهش بدتر کردم

مم از همه بدتر بهش جغا کردم

گذاشتم یخ بزنه شاید تو برسی شاید صدات تو انعکاس بارون بپیچه ، شاید ، هر روز انتظار میدونی یعنی چی؟

یعنی جونی که داری میدی و هر لحظه میگی نه الان وقتش نیست، میگی باید دووم بیاری الان وقتش نیست ، اینه که هر روز میمیری ، تا دم مردن میری ، درد مردن ذو میکشی و برمیگردی ، این روال هر روزت شدن میدونی یعنی چی؟؟؟

نمیدونی ، تنها یه نفر میدونم اونه همون دختر یخ زده ، همون دختر بچه ی که چشمای گریونش به راهی بود که از تو نشونی باشه

ولی نبود . چشماش هم یخ کرد

من یخ زدم...

زندگی فرصت کوتاهی بود برای بودن کنارت

منو ببخش برای همه چی،

عاشقتم...

با بند بند وجودی که تو رو فریاد میزنن چیکار کنم

با گریه های بی امونم چیکار کنم؟

با حال بدی که ناتوانم تو خوب کردنش چیکار کنم؟

با دل تنگی که امونم رو بریده چیکار کنم؟؟؟

با نفسی که به تو بنده چیکار کنم؟

من گیرم ، با تمام وجود گیر کسی هستم که رفته