حس میکنم نه تنها براش کم نذاشتم

بلکه بیشتر از چیزی که باید میذاشتم گذاشتم

این عذاب وجدان کوفتی رو باید تموم کنم

من که نباید جور بی مسئولیتی پدر مادرم رو بدم

من خسته ام از این همه بی لطفی از این همه نامهربونی

به من میگه من میدونم تو چرا میخوای بری ، معلوم نیست چه گوهی میخوای اونجا بخوری که از 3ماه پیش گفتی میخوای بری

منو بهونه کردی

من 8 سالم بود که این به دنیا اومد ، بیش از حد دوستش داشتم و خیلی اونقدری که ازش مراقبت میکردم

من بچه 8 ساله شده بودم مادر این بچه ، اون روی که مامان قهر کرد رفت من بود و این بچه نوزاد، یادمه گریه میکرد بغلش کردم رفتم تو تراس که بخوابمونمش ، یا وقتایی که مامان می پیچوند کلاس قران میرفت

کلا شده بودم مادرش

همیشه این عذاب وجدان رو دارم من وقتی بچه بدم خیلی اذیتش کردم یعنی یه رفتارهایی داشتم که غلط بوده ، الان می فهمم کجا اذیتش کردم شاید یه بچه 8 سال درکی ازش نداشت ولی الان میدونم خیلی جاها اشتباه کردم

و نکته تلخ ماجرا این که این شد دلیل این که اجازه بدم بهم توهین کنه فش بده فردا یه چیزی بخواد براش انجام بدم

دستبند 35 تومنی رو بهش بدم که بره بفروشه خرج دندون پزشکی بده ولی دریغ از یکم شعور ، نه تشکری نه چیزی ،فقط شلنگ فشش رو گرفت سمت من بدبخت

شب هم از صداش نذاشت بخوابم و تپش قلب گرفتم و درد داشتم

شاید بی تقصیر ترین ادم این ماجرا منم ، منی که بچگی نکردم ، منی که به خاطر بی مسئولیت مامان بابام ، شدم مادر یه بچه دیگه ، همین باعث شد الان عذاب وجدان بگیرم

دیشب به مریم میگفتم 2ماه نبود رفته بود کمپ ارامش داشتیم

من حساسیت بدی گرفتم تو این چند سال، بوی سیگار تا مغزم رو میسوزونه ، چشمام ، دماغم ، ....

سیگار رو میگیره دستش تو خونه میپرخه ، هرچی بهش میگم نکن باز ادامه میدم میره توالت سیگار میکشه، تو حموم اتاق من سیگار میکشه

ساعت6 صبح اومده در اتاق رو باز میکنه بره حموم منو بیدار میکنه

نمیدونم از دست این دیگه باید چه گوهی بخورم

هر روز هم تا چشماش باز میشه صدای دادش فش هاش عقده های انبار شده اش که شما مقصر شکستن دندونهای من هستنید ، مقصر معتاد شدن من ، این که نتونستم پایان نامه دانشگاه بدم ، .... و تمام چیزهای زندگیش

خسته شدم راستش خسته

دیشب به مریم گفتم ، صبر کن اسخر که سرش رو بذاره زمین این همه مون رو سرویس میکنه برای ارثیه

28 سالشه طلبکاره از هممون پول میخواد

نمیدونم چیزهای که من تو زندگیم داشتم تا چه حد عادیه

مثل دعوای دیشب تو ماشین

حرفای تکراری محمدامین که هر روز و هر روز میزنه

نمیدونم اینا چقدرش عادیه

شاید باید ازشون رد شد

شاید هم تو خانواده های دیگه نیست

نمیدونم

شاید هم چندتا بیماریم که باهم زندگی میکنیم و مجبوریم همو تحمل کنیم

یه چیزی این روزا زیاد تو ذهنم می چرخه

این که منی که هیچ پناهی تو اون کشور نداشتم از خونه بیرون کرد

من هیچ کسی رو جز خودش نداشتم

ترجیح داد بیرونم کنم ، بعدش هم گفت که خودم این کار و کردم خودم جایی برای خودم نذاشتم

ولی بی انصاف میدونی من چه حالی داشتم ، میدونی تا کجا رسیده بودم ؟ میدونم دنبال این بودم که از رنجم کم کنی ، رنجی که تو هر روز زیادش میکردی با کارات؟ بعدش هم میگفتی من خواستم بمونم پس باید بکشم ؟ این میشه انصاف که تو هر روز بار بیشتری بذاری رو دوشم و بگی چون کارم اینه که حملش کنم پس باید بارم هر روز زیاد بشه

فکر نمیکردی یه روز زانوها و کمرم میشکنه؟ بعد بیرونم کردی ، به خاطر این که بارکش خوبی نبودم ، به خاطر این که خودم خواستم که بار ببرم ؟؟؟

این انصاف بود؟؟؟

این اگر اسمش بی انصافی نیست چیه؟

خیلی وقتا بی انصاف بودی ، منو با دوستاتون مقایسه میکردی که بچه ها باهاشون خوبن؟؟؟ واقعا حرفات رو قبول داشتی؟؟ اصلا برام عجیبه این حد از بی فکری که منو با کی مقایسه میکردی

بعدش هم بهم میگفتی اگه تا الان کار پیدا نکردی بعدش هم نمیتونی اگه تا الان زبان یاد نگرفتی دیگه هم نمی تونی؟؟؟ یادته اینا انصافه؟؟؟

و خیلی چیزایی دیگه

انصاف رو از خودت یاد گرفتم

من واقعا با هر چیزی که به دلخواهم نیست میجنگم

مثل صبح های که خودمو میکشم بیدار شم و تهش راس 8 بیدار میشم و یه ربع طول میکشه برم مسواک بزنم و شروع کنم کار کردن

بیدارما ولی میجنگم با بیدار شدن

زور میزنم که کاری که دوست ندارم رو انجام ندم

نه این که کار رو دوست نداشته باشم ، ترج

غم سنگینی رو دلم بود

دیشب رو میگم

خیلی برای پیمان مسح نوشتم ولی اخر شب همه رو پاک کردم

گفتن چیزهای تکرای هیچ دردی رو دوا نمیکنه وقتی قرار نیست کسی بشنوه

یا ادمی که براش میفرستی گوشاش رو بسته به روت

داشتم به تاسیان فکر میکردم

به این که دختره روز به روز داره عاشق میشه ، عاشق یه جنتلمن پوشالی

یه کسی که راهش رو داره اشتباه میره

حالا وقتی که بفهمه چیکار میکنه؟؟؟

یه دختر عاشق وابست ، که تمام ارزوش وصاله

بعد که بفهمه چیکار میکنه؟

میشه مثل پیمان ؟ بیرون میکنه ؟

می سوزونه از ریشه

یا می پذیره؟

و اصلا کدومش درست هست ، این که بپذیری همه چی پوشالی بوده ، اون ادم یه ادم دیگه اس

ولی یه کسی هست که تو رو بی نهایت دوست داره و حاضر شده هر کاری برای داشتنت بکنه؟

خیلی شبیه ماجرای من نیست شبیه اشتباهات من نیست

ولی انتخاب سختیه این که کسی رو که عاشقشی بندازیش اشغالی

خیلی اراده میخواد خیلی خیلی باید از اون ادم بی زار باشی که این کار و کنی

یا خیلی باید رو دلت پا بذاری که این کار و کنی

چون تهش دلت گولت میزنه

ولی خب پیمان ادمی بود که پا گذاشت ، شاید هم خیلی بیزار بودم ازم ، شاید هم خیلی محکم بود

من اگر بودم احتمالا با تمام اتفاقا می پذیرفتمش ، چون دلم برام مهمه ،

اما کسی که براش اصولش مهم باشه ، قطعا مینندازه سطل آشغال

حالا بعدش میشه این که اینقدر محکم باشی که رو تصیمیمت بمونی ، و هی برنگردی به قبل

این میشه قسمت بیزاری هر چقدر بیزار تر و متنفرتر ، این قسمت موفق تر خواهی بود

کاری اون کرد ،

من در نظرم عاشقی تهش میشه یه حفره ، که با هیچی پر نمیشه

کم کم قلبت خاموش میشه ، یه وقتایی یه نوری یه نور کوچیکی ازش رد میشه ، و هواییت میکنه ، اما حفره همچنان هست

با گذشت زمان و نا امیدی این نور کوچیک هم خاموش میشه

حفره بزرگ میشه ، بزرگ و بزرگ تر

کل قلبت میشه یه حفره که خالیه ، نه میشه چیزی توش گذاشت چون سوراخه

نه میشه خوبش کرد

نمیدونم شاید در اینده این حفره پر بشه ، یا کوچیک بشه

ولی بعد از 2 سال میگم

قلبم از تپ و تاپ عاشقی داره می افته ، الان تو مرحله حفره ام ، حفره ام بزرگ داره میشه

منم خلا حس نمیکنم ، چون حفره اس ، خالی نیست

برای همین خلا کسی رو حس نمیکنم ، راضیم از این حفره ای که دارم ، و راضیم که داره رشد میکنه

نمیدونم بعدا پر میشه یا نه

فعلا تو قلبم ساکنه ، یه ساکن اروم که کاری به کسی نداره ، کاری هم با من نداره ، اذیتم نمیکنه ، زجرم نمیده ، ساکن ساکت قلبم ، حفره ی من

جریان نداره ، خاموشه ، فقط حضور داره

مرحله بعد چیه؟ ؟

ادامه نوشته

من و با حرفاش درمورد باکره بودن و رابطه نداشتن و بکر بودن و دست نخورده بودن خودش

و سوالاتش درمورد رابطه داشتن من ،

حسابی رنجوند

منم ناراحت شدم، چون چندین بار بهش گفتم تکرارش نکن

و باز هم میپرسید ، دیگه بلاکش کردم

تو شرایط این نبودم که بخوام به مزخرفات این احمق فکر کنم

دوباره با هم دوست شدیم ، این بار تغییر کرده بود ، نشنیدم مزخرفات قبلی رو بگه ، مریض شده بود ، یه مشکل زنانه ، آندومتریوز که حسابی دردناکه ، سعی کردم بهش روحیه بدم ، سعی کردم براش دکتر پیدا کنم ، بخندونمش ، حالش رو خوب کنم ، از نگرانی درش بیارم

سعی کردم یه دوست باشم کنارش

فقط برایند این دو تا اتفاق ، یکم عجیبه ، که چرا باید اینطوری بشه

من براش بد نخواستم وقتی هم که کمک لازم داشت کنارش بودم

خلاصه من نخواستم من حتی خواسته بد براش نخواستم

امیدوارم خوب بشه ، و کمکی بتونم بهش میکنم

از دیشب تا الان سردرد دارم

صبح که چشمام رو باز کردم دیدم نه نمیشه

نمیشه با این وضع کارد

به شهریاری گفتم یکم دیرتر میام گفت اوکی ، تا ۱۰ دراز بودم که شاید بهتر شه دیدم نه نمیشه، رفتم قرص خوردم یکم کمتر شد برای نیم ساعت و الان حس میکنم برگشته

دیگه بهش گفتم امروز منو معاف کن بدجور سردرد دارم

حالا نمیدونم خوب میشه یا نه

یا اصلا علتش چیه

از پایین که ترکیدم بالا هم درد میکنه

علاوه بر این که از پایین ترکیدم

سردرد شدید هم دارم

از دندونپزشکی اومدم سردرد گرفتم

نمیدونم چرا بی حسی ای که میزنه ، میاد جلو ، انگار حرکت میکنه، میاد قسمتی که جراحی کردم ، کل لبام سر بود...

یه کشف دیگه هم کردم، من بی حسی دوز بالا حساسیت دارم، ضربان قلبم میره بالا

اول فکر میکردم از ترسمه ولی انگار نه ، برای حساسیت به بی حسیه ...

این ایستگاه اتوبوس سرکوچه ،

من ۳ بار نزدیک بود تصادف کنم ،

یه بارشکیفم به چرخ اتوبوس گیر کرد

دوبار هم به موتور خوردم که یه بارش دستم داغون شد

من 3 جلسه رفتم پیش قرمسینی ونک

یادم رفت قبض بیمه تکمیلی بگیرم

امروز یادم افتاد که دیروز نگرفتم

گیجم به خدا

یعنی امروز مردم ، اینقدر روز اولی سرویسم کرد، ساعت 3 میخواستم به شهریاری بگم امروز رو دیگه نباشم

گفتم الان بخوام دلیل بگم یکم ضایع اس ، باید دروغ بگم که مثلا سردرد دارم

یه ساعت دیگه وقت دندون دارم دیروز دندونم رو گذاشتم

خوشحال شدم اگر چه رنگهاش فرق داره ولی قشنگ شد