من و با حرفاش درمورد باکره بودن و رابطه نداشتن و بکر بودن و دست نخورده بودن خودش

و سوالاتش درمورد رابطه داشتن من ،

حسابی رنجوند

منم ناراحت شدم، چون چندین بار بهش گفتم تکرارش نکن

و باز هم میپرسید ، دیگه بلاکش کردم

تو شرایط این نبودم که بخوام به مزخرفات این احمق فکر کنم

دوباره با هم دوست شدیم ، این بار تغییر کرده بود ، نشنیدم مزخرفات قبلی رو بگه ، مریض شده بود ، یه مشکل زنانه ، آندومتریوز که حسابی دردناکه ، سعی کردم بهش روحیه بدم ، سعی کردم براش دکتر پیدا کنم ، بخندونمش ، حالش رو خوب کنم ، از نگرانی درش بیارم

سعی کردم یه دوست باشم کنارش

فقط برایند این دو تا اتفاق ، یکم عجیبه ، که چرا باید اینطوری بشه

من براش بد نخواستم وقتی هم که کمک لازم داشت کنارش بودم

خلاصه من نخواستم من حتی خواسته بد براش نخواستم

امیدوارم خوب بشه ، و کمکی بتونم بهش میکنم