من و با حرفاش درمورد باکره بودن و رابطه نداشتن و بکر بودن و دست نخورده بودن خودش
و سوالاتش درمورد رابطه داشتن من ،
حسابی رنجوند
منم ناراحت شدم، چون چندین بار بهش گفتم تکرارش نکن
و باز هم میپرسید ، دیگه بلاکش کردم
تو شرایط این نبودم که بخوام به مزخرفات این احمق فکر کنم
دوباره با هم دوست شدیم ، این بار تغییر کرده بود ، نشنیدم مزخرفات قبلی رو بگه ، مریض شده بود ، یه مشکل زنانه ، آندومتریوز که حسابی دردناکه ، سعی کردم بهش روحیه بدم ، سعی کردم براش دکتر پیدا کنم ، بخندونمش ، حالش رو خوب کنم ، از نگرانی درش بیارم
سعی کردم یه دوست باشم کنارش
فقط برایند این دو تا اتفاق ، یکم عجیبه ، که چرا باید اینطوری بشه
من براش بد نخواستم وقتی هم که کمک لازم داشت کنارش بودم
خلاصه من نخواستم من حتی خواسته بد براش نخواستم
امیدوارم خوب بشه ، و کمکی بتونم بهش میکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 13:50 توسط ....
|