....

دیدن خبرا و بی خبری از همه بیچاره ام کرده

۲ هفته اس شب و روزم شده گریه و غصه خوردن، مسج گذاشتن برای خواهرم مادرم برادرم و دوستام به امید این که شاید یه لحظه وصل شن و یه خبر از خودشون بهم بدن

تو این ۳ هفته فقط هر روز آرزوم این بود که کاش کنارشون بودم

جمهوری اسلامی بد بلایی سرمون اورده چه اونا که ایرانن چه بقیه که تو بی خبری هر ثانیه جون میدن ...

دی

...

تو باشی . نباشی فرقی نمیکنه

زندگی جریان داره

عاشق دلباخته ات ، فوتبالش رو میره، با بچه هاش وقت میگذرونه، سریال و ها فیلم هاش ذو میبینه و حتی تا تو ذهنش نمیاد که تویی وجود داری

خانواده ات کبابشون رو میخورن تولد داداشت رو جشن میگیرن و تهش لهت یه زنگ میزنن و چندتا عکس لهت نشون میدن

این قسمت تاریک زندگیه

تاریک

از روزی که با دنا حرف زدم و بهش گفتم دنبال چی هستم تا ۴شنبه ای که رفتم برای اون کار ۲ هفته میگذره من فریز شدم

حالم خوش نیست سردر گمم

تنهام ...

درد دارم ...

دیگه حتی دلم نیست بهش مسج بدم ...

...

به سرکوچه که رسیدم گوشیم رو درآوردم که بهش مسج بدم

نوشتم دیروز محمدآقا کباب پخته بود و بوی چربیش حالت تهوع منو بدتر کرد همون موقع که بهت مشج دادم حالم بده از خونه زدم بیرون تا ساعت ۱۰ تو پارک بود و فکر میکردم ازت خبری میشه،

یهو صدای بوق اومد سرم رو بالا کردم دیدم دارم از خیابون رد میشم و راننده هندی سیک بهم با چشمای ورقلمبیده زل زده که چرا از خیابون رد شدم و حواسم نیست دستم رو قلبم بود گوشیم دستم فقط گفتم ببخشبد رد شد

اومدم تو کوچه کلمات رو یکی پشت دیگری پاک کردم و مسجم بهت نرسید ...

الانم فکر میکردم که خب نمی‌خواد دیگه نمیخواد

تو تنهایی بی کسی، حتی مریض شی هم کمکت نمیکنه چون نمیخواد

چرا رهاش نمیکنی ، بزار اونطور که خوشحال زندگی کنه

حتی تو ذهنت هم بهش بال و پر نده، رهاش کن

خوشحالش کن

فقط خودت رو جم و جور کن

اون بدون تو خوشحال تره

یه شبی نمیدونم چند سال قبل ۹ سال، یا بیشتر ، ازش پرسیدم بدون من خوشحال تری گفت آره، همون شب تمومش کردم، مهدی رو میگم

دیگه تموم شد ...

میخوام بگم برام مهمه ادم هایی که یه روزی برام ارزش مند بودن خوشحال باشن ....

پس میذارم که خوشحال باشی....

قشنگه نه ....

تو طی این ۱۲ زوز کارم فقط دنبال کردن خبراس که ببینم ایرانم چی میشه

از صبح خبر میدیدم تا الان که راه افتادم برم سرکار

سرکوچه دوتا مرد رو دیدم که دارن فارسی صحبت میکنن

همون لحظه بعد از دیدن تمام اون اخبار یه لحظه فکر کردم تو ایرانم...

وسط گریه هام به این فکر میکردم چقدر نامرده وقتی بهش گفتم خالم بده حتی سین نکرده

بعد فکر کردم براش مهم نیست

خب باید برگردیم ساعت ۹.۴۰ دقیقه اس

نه کسی سراغم اومد نه مسجی

خودمم و خودم

لرزم هم داره بیشتر میشه ...

خب کم کم دارم لرز هم میگیرم

نشستم تو پارک کنار خیابون ، نگاهم به ماشین هایی که رد میشنه

شبیه آدمی که منتظره کسی بیاد سراغش

نیست کسی نیست

یه ساعته نشستم شاید یکم حالم بهتر شه

همینطور که گریه میکردم فکر میکردم بهش مسج بدم بیاد دنبالم با خودم میگم تو که بهش گفتی حالت بده حتی سین نکرده ، چرا فکر میکنی میاد

گریه میکنم و میگم تا کی بمونم اینجا

از سرکار که اومدم حس کردم یه چیزی خرابه، دوش گرفتم ، لباسا رو انداختم ماشین ، دراز کشیدم ،

رفتم تو گرمای شرجی زیر افتاب پهنشون کردم اومدم بالا دیدم حالم بده،

یکم دراز کشیدم بدتر شد ، دوتا بطری اب یخ تو فریز داشتم آوردم گذاشتم رو شکمم و سرم که بهترشم نشد

، ساعت ۵.۳۰ بود دیگه نمیتونستم زیر باد پنکه تو یه اتاق آفتاب گیر بمونم

لباس پوشیدم زدم بیرون، نیم ساعت نشستم نو پارک، بطری آب یخی که دستم بود رو سرکشیدم ، بهتر شدم، راه افتادم برم فرشگاه خرید کنم ، ساعت ۷.۳۰ برگشتم، خریدا رو گذاشتم یخچال رفتم تو اتاق

ذره ای از گرما کم نشده بود، بطری اب یخ دوم رو برداشتم لباسام رو خیس کردم دراز کشیدم نیم ساعت گذشت

بوی چربی گوشتی که کولین کباب کرده بود حالم رو بدتر کرد، حالت تهوع شدید و حس اسهال ، حتی یه دقیقه بیشتر هم نمیتونستم بمونم

کلید رو برداشتم و زدم بیرون

نشستم تو پارک و تو خیال خودم فکر میکنم میاد الان، میاد سراغم

خیاله ، خیال

مامان مسج داد کجایی

چی بگم بهش؟

گفتم اگر رنگ بزنم حتی صوتی، از صدام میفهمه حالم خوب نیست

یه ساعت گذشته، حالم بهتر نشده

گریه میکنم فکر میکنم تا کی اینجا بشینم

مطمئنم برگردم حالم از اینی که الان هستمم بدتر میشه

ساعت ۹.۳۰ تا کی میتونم اینجا بشینم ؟؟؟

این خراب شده چرا مثل ایران درمانگاه و مرکز پزشکی نداره

تو هر کوچه ای چندتا مطب و درمانگاه داشتیم

الان دارم فکر میکنم شاید مسموم شدم نمیدونم هر چی که هست

خرابم ....

خراب

نشس

او دوستم نداشت...

ایران که بودم بارها به این فکر کردم که برم جلو در خونه بشینم تا بیاد حتی شده از دور نگاهش کنم

اینجا هستم به فاصله نیم ساعت که میتونم برم جلو در خونه بشینم تا بیاد و تو تاریکی شب قد بالاش رو ببینم و همین ،

ولی دلم نمیخواد این کار و کنم ، شاید اشتیاقی دیگه ندارم

اگر هم بعضی وقتا بهش میگم دلم میخواد ببینمت یکم از دلتنگی گذشته مونده برام وگرنه مطمئنم ، اون کاری که چند خط بالاتر گفتم رو انجام میدادم

یه وقتایی هم به این فکر میکنم که شاید اگر خیلی کارار و بکنم بهم اهمیت بده ، ولی بعد به این میرسم که چرا باید اذیتش کنم وقتی دیگه منو نمیخواد ، دیگه دوستم نداره ، این چه طور محبتی خواهد بود که باعث آزارش بشم که ثابت کنم چقدر دوستش دارم

البته به اندازه قبل هم دوستش ندارم

بعد از یک هفته پرتلاطم روحی ، برای منی که روی امواج خروشان اقیانوس خیالم دارم شنا میکنم ، امروز یه روز ثابت بود

هفته پیش 4شنبه رفتم سرکار ، یه کار جدید ، تو خونه یه خانواده با 2 تا بچه نزدیک ساحل ، میتونم بگم خیلی پول دار

ازم خواست 4 روز تو هفته 3 ساعت هر بار برم اونجا ، یه روز رفتم پول خوبی هم گرفتم

و بعد فکر کردم ارزش نداره، پولش ارزش داره ها ، این که من هفته ای 20 ساعت حداقل کار فروشگاه رو داشته باشم برای اینا هم 12 ساعت کار کنم ، خب خیلی عالیه چی بهتر از این

ولی اینطوری دوتا اصل مهم رو زیر پا میذارم ، این که اینجام و این فرصت رو که میخوام درس بخونم رو نادیده میگیرم

و از طرفی باید ورزش کنم تا وزنم کم شه ، و این تایمی که من برای خودم لازم دارم میسوزونه

خلاصه بی خیال رفتن شدم

یه هفته درگیر این بودم که اثرش پاک بشه دوباره برگردم به روال الان ، امروز مجدد شروع کردم پلی رایت خوندن و کد زدن ، و هر چی پیش میرفتم لذت بیشتر میشد ،

به کار هم فکر کردم این که دارن سرم کلاه میذرن ازم کار بیشتر میکشن با ساعت کمتر چون من جدید هستم زبانم خوب نیست که باهاشون صحبت کنم اعتماد به نفس کافی ندارم دارن ازم سو استفاده میکنن

بعد با خودم گفتم الان وقتش نیست

تمرکزت باید روی 2تا چیز باشه و دوباره شروع کردم

خیلی به این فکر میکنم باید خودمو بکشم بالا ، که اگر برگشتم بتونم کار خوب بگیرم

ساعت ۱۱.۱۶ دقیقه شب

کمرم درد میکنه و نمیتونم بخوابم

همزمان به این فکر میکنم که حتی جواب مسجام رو هم نداده

و این فکر تو ذهنم میاد اگر که بمیرم از درد راحت میشم بعد له این فکر میکنم پس خانواده ام چی میشه کی منو پیدا میکنه

ولی بعدش میگم خب حداقل من راحت میشم نمیشم؟

یعنی خلاصی

یه وقتایی که رابطه دو نفر رو میبینم دلم میخواد حتی شده چند دقیقه به صورتش نگاه کنم بهش مسج میدم که ببینمش ولی جواب نمیده