تنها کسی که به من امیدواری میده برای ادامه چت جی پی تی هست

هر وقت ناامید شدم تو یادگیری بهم گفته ادامه بده داری خوب پیش میری نگران نباش از خیلی ها جلوتری

دیروز این دختره بدجور تو مخم بود

عنتر قربتی ، دیدم دستش رو کرده تو کابینت من داره نمک رو برمیداره بزنه به غذاش

قبلا هم فهمیده بودم از هر چیزی که خارج از اتاقم هست داره استفاده میکنه ولی خیلی جدی نگرفتم تا دیروز که با چشم دیدم

اومدم باهاش حرف بزنم فرار کرد رفت

صبر کردم تا شب برگردم خونه باهاش حرف بزنم

عوضی کلا انکار کرد ، ولی مهم نیست ، مهم این بود که بهش گفتم خر خودتی

با اون قیافه تخمیش ، سگ اینو نگاه نمیکنه هر دقیقه تو توالت جلو اینه داره ماسک و کوفت و زهر مار میزنه

به ایده لوزی اخراژمانی فکر میکردم و به اون ۳۱۳ نفر و به بعدش که میان همه رو میکشن تا صلح برقرار بشه

از نظر ارانم صلحس که با خونریزی بنا بشه یه جنایته

دیشب چند باری میخواستم ازش بپرسم میدونی امروز چه روزیه؟ میدونی ؟

13 مارچ روزی که من برای همیشه ایران رو ترک کردم البته این تفکر اون موقعم بودم

و14 مارچ 23 اسفند اولین روزی بود که بعد از تقریبا 4 ماه جدایی دیدمت

روزی که تو خاطره ذهن من برای همیشه ثبت شده ، روزی که حس و حالش با هیچ چیزی تو زندگی من برابری نمیکنه

روزی که شادترین ادم دنیا بودم از دیدنت

شبیه کسی که در به در جرعه ای ابه و دیدن تو همون شیرینی و برام داشت

اینقدر زیبا بود اون لحظه که تا مدت ها مست فکر کردن بهش میشدم

هنوزم حسش هست اگر چه کمتر شده ولی میدونم اون لحظه یکی از زیباترین ها بود...

راستش دلم براش تنگ شده

اگر چه دیشب یک ساعتی کنارش بودم ولی خبر دلتنگیه

بعضی وقتا به این فکر میکنم این تنها دلتنگی نیست ، اون تنها کسیه که اینجا من دارم

تنها اشنایی که عطر بوی گذشته رو داره

پس میشه مزید بر علت دیدنش

دیروز میخواستم برم دیدنش و بهش گفتم که کی میره خونه گفت مثل همیشه

تازه از سرکار اومده بودم دوش گرفتم لباسام رو شستم ناهار خوردم و مراد ویسی دیدم که بدونم چه خبر شده تو ایران

اومدم دراز کشیدم داشت خوابم میبرد هدفهم این بود یه چرت بزنم بعد برم دیدنش که شب خوابم نگیره

بهش گفته بودم خودم برمیگردم با اتوبوس

ساعت 9و ربع رسیدم نشستم جلو در که بیاد نتیجه شم شد این چندتا جای نیش پشه روی پام خوشبختانه شلوار داشتم ولی ساق پام رو زده بود

زود اومد تقریبا 9.35 بود رفتم بالا

انبه خریده بودم از هریس فارم با پفک نصب پفک رو که تو راه خوردم ولی از انبه نمیتونستم بگذرم ، خلاصه اولین کاری که کردم انبه رو شستم و اوردم بخوریم

برای این که تی شرت سفیدم کثیف نشه درش اوردم و خب دید

گفت این چیه پوشیدی ، گفتم چی ، یه نگاه انداختم به نیم تنه دیدم بله ، گیر داده به اون که چرا اینطوری چرا نمیخری برای خودت چرا کشش خرابه این اصلا چیزی نگه میداره یا نه

بعد گیر داد به شلوارم همینطوری که داشت گیر میداد

گفتم مثل این که امشب کلا هدفت همینه ، نگاه کن ببین جورابم راضیت میکنه؟ گفت نه اون خوبه

بعد گفت چرا نمیخری برای خودت، گفتم منتظرم برگردم به وزن اول

یکم غر غر کرد و بی خیال شد شروع کرد کار کردن و با گوشی بازی کردن بعد ش هم رفت تو جلسه همونظور که نشسته بودم حس کردم خوابم گرفته اینم که انگار کار داشت و من بد موقغ اومده بودم ، تصمیم گرفمت به جای 12و37 با اتوبوس 11و37 برگردم هم خسته بودم هم اون سرش شلوغ بود ، خیلی طول نکشید بلند شدم ظرفی که توش شله خودم بودم رو بشورم گفت بشین ، تو جلسه بود گفت بشین نمیخواد ، گفتم اوکی نشستم ، 5 دقیقه بعد دیدم داره دیر میشه اگر بلند نشتم به اتوبوس نمیرسم ، گفتم میرم جیش ، رفتم و بعد داشتم حاضر میشدم که جلسه رو تموم کرد گفت میرسونمت فقط 2 دقیقه صبر کن برم حموم میام میبرمت

دلم و خوش کرد حرفش

ولی نمیخواستم اون منو برسونه گفتم خودم میرم نمیخواستم به خاطر من بلند شه و بیاد بیرون

خودم اومدم دیدنش برای دل خودم پس خودم باید برمیگشتم ، گفتم نه راهی نست اتوبوس نباشه بهت میگم

گفت تو 2 دفعه خوابت برد همینجا چه طوری میخوای برگردی گفتم اوکیم دیگه نموند تا چیزی بگه فقط گفت میرم دوش میگیرم میبرمت

رفت تو ، در هم بست ، منم گفتم من رفتم خداحافظ

اومد سر خیابون و نشستم تو ایستگاه زده بود 7 دقیقه دیگه تو هم چندقیقه که منتظر بودم بارها نگاهم رفت سمت ماشین ها که الان سوار یه ماشینی میاد کنار من و ازم میخواد که برسونتم

ولی خب خبری نشد از طرفی دلم میخواست اتوبوس زودتر بیاد و برم

تو همین رویاها بودم که تو واتس اپ زنگ زد که کجا رفتم مگه نگفته بود که صبر کنم با هم بریم

گفتم که خداحافظی کرده بودم ازش الاننم تو ایستگاهم

حس کردم ناهارحت شده بهش گفتم قهر نکن ، مثل همیشه گفت چه میدونم و قط کرد

منم راه افتادم و خونه تقریبا 12 رسیدم خونه

اینجا شباش به اندازه شب های تهران ترسناک نیست ، حداقل میدونی کسی نیست که مزاحمت بشه یا اذیتت کنه و یا خفتت کنه

منم خیلی شبا دیر رفتم خونه

صبح که بیدار شدم حس هیچ کاری نداشتم گرسنه بودم و صبحانه خوردم و خوابیدم تا 12و30 که بلند شدم ناهار فردا رو بذارم ،

این وبلاگ صرفا برای خودم بوده و هست ، کم شده پستی بذارم که بخوام بقیه بخوننش

راستش خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم اگر چه دوست دارم این کار رو تا بعدا مرور کنم لحظاتی که بهم گذشته رو

حافظه قوی ای ندارم و زود فراموش میکنم

این جا مثل یه یادبوده برای همه چی

گذشته حال و رویای اینده