سومین روز جنگ

30 ام روز دوری من از خونه و مهاجرتم به استرالیا

همین الان تصمیم گرفتم این لحظه رو ثبت کنم

چون خوشحالم

ویزام امروز اومد ، از 2 ماه دیگه میرم رو بریج و این یعنی این که اجازه کار دارم ، دیگه لازم نیست نگران باشم وقتی ویزای توریستیم تموم شد باید چیکار کنم

یه خبر خوب دیگه هم امروز داشتم

بیمه مدیکرم فعال شد و این یعنی این که از خدمات سلامت تو استرالیا میتونم رایگان استفاده کنم و این برای منی که هر چند ماه یه بار باید ویزیت دکتر بشم و ازمایش بدم خیلی خوبه

این ماجرا یه وجه دیگه هم داره ، این که تا الان فقط انتظار بودم ، از الان باید بشم برنامه ، باید بشم تلاش ، باید بشم یه ادم محکم تر از چیزی که تا الان بودم

قسمت خوب ماجرا اینکه تا الان تمام اتفاقا طبق پیش بینی هام و برنامه هام پیش رفت ، کار پیدا کردنم به عنوان اوپر ، زندگیم با یه خانواده دیگه

و درامد داشتنم ، حالا مونده که بعد از 2 ماه رو برنامه بریزم ، باید تصمیم بگیرم کی استعفا بدم از کار ایران

و کار تو استرالیا پیدا کنمو .... و کار بعدی و خونه بعدی رو بگیرم

عجیبه

یه وقتایی که به زندگی 35 سالم نگاه میکنم ، حتی الان که ایران نیستم

فکر میکنم جمهوری اسلامی یه سیاه چاله ای بود که همه مون رو قورت داد

دلم میخواست میشد بین سالهای 50 تا 57 زندگی میکردم و زندگیم همون جا گیر میکرد

انقلابی نمیشد

بعد از انقلابی نبود

اخوندی نبود

مهاجرتی نبود

تحریمی نبود

تورمی نبود

نگران بی خونه بودن نبودم

دیروز نوشتم که دلم میخواد پول داشته باشم که خیلی چیزا رو بخرم

یه آبمیوه ، یه پفک ، یه بستنی ولی نداشتم

امروز اما دارم ، 900 دلار ناقابل برای 2 هفته ای که با خانواده کاراوانت کار میکنم ، کارم چیه؟ نگه داری از بچه ، بازی کردن باهاش ، ظرف شستن ، باهاشون بیرون رفتن و مراقب دخترکشون بودن ، لباسا رو انداختن تو لباسشویی و از این کارا

وبرای این دو هفته به شکل اعجاب انگیزی من 900 دلار گرفتم ، این 2 ماه حقوق من تو ایران هست

خوشحالم الان؟

قطعا نبود پول اونم تو جایی مثل سیدنی اذیت کننده بود

ولی بودنش هم خوشحالم نمیکنه ، بی تفاوتم

عجیبه ، من تنها دلیلم برای ایننجا بودن همین بود

دلم میخواد برگردم به اون موقعی که 15 سالم بود ، مانتو شلوار سفیدی که مامان اتوسا برام دوخته بود رو میپوشیدم و با یه روسری کوتاه صورتی میرفتم کلاس ویلون ، تو خانه فرهنگ حکیمیه ، و فکر میکردم خوشتیپ ترین دختر روی زمینم و با ویلون روی دوشم خیلی جذاب شدم

دلم میخواد بشه همون وقتی که استاد رجب بلوکات بهم میگفت ، گرفتی اینجا چی شد؟ و بابا پشت در منتظرم باشه ، مثل همون یه باری که اومد دنبالم

کاش میشد برگردم به 20 سال پیش ، همه چی همون جا فریز بشه ، بابای همربونم باشه ، صورت جون مادرم ، صدای استادم

شیطنت بچه گانه که دلم میخواست موهام رو بیرون بذارم و بابای که همیشه غر میزد که دختر باید سنگین باشه

20 سال گذشته، حتی یادمه که روزهای 4شنبه عصر بود ، من 15 ساله

اتوبوس هایی که میگرفتم تا برسم کلاس ، تمام وجودم که پر از شرم و ترس بود ...

شرم از نگاه هایی که بهم میکردن ، تا می فهمیدن یه دختر بچه ام ، و من از این نگاه ها بیزار بودم

و ترس از نگاه هایی که رو تنم سر میخورد

بدبختانه تمام دوران نوجوانی با این ترس و شرم سپری شد ، همیشه باهاشون زندگی کردم

خواستم از خاطراحتم بگم و لحظات شیرینم ولی تلخ شدن

دو هفته اس رسیدم اینجا

دلم لک زده بود امروز برم یه آبمیوه بخرم بخورم ، ولی خب به خودم گفتم تا وقتی هیچ درامدی نداری خرج بیخودی نکن

هر چی میدیدم ضرب قیمت دلار میکردم که ببینم به ریال چقدر میشه ، اخرش هم چیزی خرید نکردم و پیاده برگشتم خونه اینا

من تو این 2 هفته فقط هزینه اتوبوس دادم حدود 50 دلار که میشه یه چیزی حدود3 تومن

دلم میخواد کلی خوراکی بخرم بی دقدقه ، دلم کلی غذا میخواد که بخورم بی دقدقه

میدونستم بیام وضع اینطوری میشه ، ولی فعلا دارم صبر میکنم