دلم میخواد برگردم به اون موقعی که 15 سالم بود ، مانتو شلوار سفیدی که مامان اتوسا برام دوخته بود رو میپوشیدم و با یه روسری کوتاه صورتی میرفتم کلاس ویلون ، تو خانه فرهنگ حکیمیه ، و فکر میکردم خوشتیپ ترین دختر روی زمینم و با ویلون روی دوشم خیلی جذاب شدم
دلم میخواد بشه همون وقتی که استاد رجب بلوکات بهم میگفت ، گرفتی اینجا چی شد؟ و بابا پشت در منتظرم باشه ، مثل همون یه باری که اومد دنبالم
کاش میشد برگردم به 20 سال پیش ، همه چی همون جا فریز بشه ، بابای همربونم باشه ، صورت جون مادرم ، صدای استادم
شیطنت بچه گانه که دلم میخواست موهام رو بیرون بذارم و بابای که همیشه غر میزد که دختر باید سنگین باشه
20 سال گذشته، حتی یادمه که روزهای 4شنبه عصر بود ، من 15 ساله
اتوبوس هایی که میگرفتم تا برسم کلاس ، تمام وجودم که پر از شرم و ترس بود ...
شرم از نگاه هایی که بهم میکردن ، تا می فهمیدن یه دختر بچه ام ، و من از این نگاه ها بیزار بودم
و ترس از نگاه هایی که رو تنم سر میخورد
بدبختانه تمام دوران نوجوانی با این ترس و شرم سپری شد ، همیشه باهاشون زندگی کردم
خواستم از خاطراحتم بگم و لحظات شیرینم ولی تلخ شدن