ایران که بودم بارها به این فکر کردم که برم جلو در خونه بشینم تا بیاد حتی شده از دور نگاهش کنم

اینجا هستم به فاصله نیم ساعت که میتونم برم جلو در خونه بشینم تا بیاد و تو تاریکی شب قد بالاش رو ببینم و همین ،

ولی دلم نمیخواد این کار و کنم ، شاید اشتیاقی دیگه ندارم

اگر هم بعضی وقتا بهش میگم دلم میخواد ببینمت یکم از دلتنگی گذشته مونده برام وگرنه مطمئنم ، اون کاری که چند خط بالاتر گفتم رو انجام میدادم

یه وقتایی هم به این فکر میکنم که شاید اگر خیلی کارار و بکنم بهم اهمیت بده ، ولی بعد به این میرسم که چرا باید اذیتش کنم وقتی دیگه منو نمیخواد ، دیگه دوستم نداره ، این چه طور محبتی خواهد بود که باعث آزارش بشم که ثابت کنم چقدر دوستش دارم

البته به اندازه قبل هم دوستش ندارم