...
به سرکوچه که رسیدم گوشیم رو درآوردم که بهش مسج بدم
نوشتم دیروز محمدآقا کباب پخته بود و بوی چربیش حالت تهوع منو بدتر کرد همون موقع که بهت مشج دادم حالم بده از خونه زدم بیرون تا ساعت ۱۰ تو پارک بود و فکر میکردم ازت خبری میشه،
یهو صدای بوق اومد سرم رو بالا کردم دیدم دارم از خیابون رد میشم و راننده هندی سیک بهم با چشمای ورقلمبیده زل زده که چرا از خیابون رد شدم و حواسم نیست دستم رو قلبم بود گوشیم دستم فقط گفتم ببخشبد رد شد
اومدم تو کوچه کلمات رو یکی پشت دیگری پاک کردم و مسجم بهت نرسید ...
الانم فکر میکردم که خب نمیخواد دیگه نمیخواد
تو تنهایی بی کسی، حتی مریض شی هم کمکت نمیکنه چون نمیخواد
چرا رهاش نمیکنی ، بزار اونطور که خوشحال زندگی کنه
حتی تو ذهنت هم بهش بال و پر نده، رهاش کن
خوشحالش کن
فقط خودت رو جم و جور کن
اون بدون تو خوشحال تره
یه شبی نمیدونم چند سال قبل ۹ سال، یا بیشتر ، ازش پرسیدم بدون من خوشحال تری گفت آره، همون شب تمومش کردم، مهدی رو میگم
دیگه تموم شد ...
میخوام بگم برام مهمه ادم هایی که یه روزی برام ارزش مند بودن خوشحال باشن ....
پس میذارم که خوشحال باشی....
قشنگه نه ....