یه چیزی این روزا زیاد تو ذهنم می چرخه
این که منی که هیچ پناهی تو اون کشور نداشتم از خونه بیرون کرد
من هیچ کسی رو جز خودش نداشتم
ترجیح داد بیرونم کنم ، بعدش هم گفت که خودم این کار و کردم خودم جایی برای خودم نذاشتم
ولی بی انصاف میدونی من چه حالی داشتم ، میدونی تا کجا رسیده بودم ؟ میدونم دنبال این بودم که از رنجم کم کنی ، رنجی که تو هر روز زیادش میکردی با کارات؟ بعدش هم میگفتی من خواستم بمونم پس باید بکشم ؟ این میشه انصاف که تو هر روز بار بیشتری بذاری رو دوشم و بگی چون کارم اینه که حملش کنم پس باید بارم هر روز زیاد بشه
فکر نمیکردی یه روز زانوها و کمرم میشکنه؟ بعد بیرونم کردی ، به خاطر این که بارکش خوبی نبودم ، به خاطر این که خودم خواستم که بار ببرم ؟؟؟
این انصاف بود؟؟؟
این اگر اسمش بی انصافی نیست چیه؟
خیلی وقتا بی انصاف بودی ، منو با دوستاتون مقایسه میکردی که بچه ها باهاشون خوبن؟؟؟ واقعا حرفات رو قبول داشتی؟؟ اصلا برام عجیبه این حد از بی فکری که منو با کی مقایسه میکردی
بعدش هم بهم میگفتی اگه تا الان کار پیدا نکردی بعدش هم نمیتونی اگه تا الان زبان یاد نگرفتی دیگه هم نمی تونی؟؟؟ یادته اینا انصافه؟؟؟
و خیلی چیزایی دیگه
انصاف رو از خودت یاد گرفتم