درست تو لحظه ای که فکر میکنی همه چی داره خوب پیش میره ، یه چیزی اتفاق می افته که زیرپات رو خالی میکنه ، اونوقته که اونجایی که بودی 10 طبقه فرو میری ، اونم با سر

من فکر میکردم همه چی داره خوب پیش میره ، من فکر میکردم اوضاع داره خوب میشه ، کار میکردم درس میخوندم زبان میخوندم

ولی با سر رفتم تو چاه

وارونه شدم و به بالا نگاه کردم که شاید کسی باشه دستم رو بگیره ، که شاید برگردی ، ولی هرچی فریاد زدم کسی نبود ، اخر سر با سر انگشتام سعی کردم از چاه برم بالا ، میشه ؟

دستام خونیه و سر انگشتام پارهس ، انتظار منو کشت ، انتظار کمک کردنت ، انتظار بودنت ، منو کشت