همیشه حس میکردم اینو به خودم بدهکار بودم
همون وقتایی که آرزو میکردم نزدیکش باشم که بتونم شب موقع رفتن به خونه ببینمش ،
این بار نه پشت درخت قایم شدم نه به دیوار تو تاریکی تکیه دادم
نشستم رو پله جلو خونه ، قبلا ازش اجازه گرفته بودم که شب که میره خونه برم دیدنش ، کلی نه آورد وگفت چه طوری میخوای برگردی شب اتوبوس پیدا نمیکنی
اون شبی که ازش اجازه گرفته بودم واقعا میخواستم برم دیدنش ، گفتم میام ۲ دقیقه میبینمت و برمیگردم ولی امشب حالم خوش نیست، واقعا خوب نبودم، ۳ روز سردرد پشت هم رمقی برام نذاشته بود
برای امشب از دیروز برنامه ریزی کرده بودن ، بعد از کار میرم دیدنش ، فقط یه فاصله ۱ ساعته باید میشستم جلو در خونه تا بیاد
اومدم نشستم تا بیاد ، دعا دعا میکردم قبل از ۱۰ بیاد که بتونم به اتوبوس ۱۰.۷ برسم وگرنه اتوبوس بعدی میرفتم نیم ساعت یا یه ساعت بعد
از دور با یه کوله و یه کیسه دستش رسید
بلند شدم ، بغضم رو قورت دادم و با صدایی که از گریه پره گفتم سلام، فقط بغلش کردم و عطرش رو نفس کشیدم ، و ظرف الویه ای که درست کرده بودم رو بهش دادم
گفت بیا بالا ، گفت چرا نگفتی میای
گفتم بهت از قبل گفته بودم اجازه گرفته بودم
گفت بیا بالا وسایلی که میخواستی رو بردار، گفتم باید برم به اتوبوس برسم ، گفت پس چرا اومدی، الویه رو با دست نشون داد گفت اومدی اینو بدی؟
گفتم اومدم ببینمت، دیدم
چند بار خواستم بگم تو دلت نمیخواد منو ببینی چرت بهم میگی برم بالا
ولی نگفتم ، گفتم ساعت ۶ باید بیکری باشم
بازم اصرار کرد گفت بیا وسایلی که میخوای بردار صبح از اینجا برو
دوباره بغلش کردم و گفتم نه میرم خونه اوکی ام
گفت فرقی نداره از اینجا و خونه خودت
میدونی فرق داره تو نمیخوای منو ببینی چه برسه به حضورم تو خونه ات
کوله ام رو برداشتم و رفتم ایستگاه
مسج داد با یه عکس از گوگل مپ که اگر اتبوس نیومد برگرد
گفتم تا ۵ دقیقه دیگه میاد
و تمام
نشستم تو اتوبوس و مینویسم