از روزگاری که ارزو میکردم فراموشی بگیرم و خاطراتش از ذهنم برم ، یه سال میگذره ، و از جداییم بیشتر از 2 سال

من فراموشی نگرفتم ، ذهنم پاک نشده ، همه چی تو یه اتاق نشسته ، تا شده و مرتب

تفاوت این که در این اتاق یه کلید داره که اگر من بخوام باز میشه و خب مدتی شده که این در بسته مونده

من پذیرفتم که همه چی تموم شده ، که عزیزترین ادم زندگی من دیگه وجود نداره ، پذیرفتم که حق داشتن انتخاب کنه و انتخابش این بود که منو تو زندگیش نداشته باشه

منم به این باور رسیدم که یه زن 36 ساله تنها هستم که تو یه کشور غریب داره تلاش میکنه برای زنده موندن و جنگیدن

به این باور رسیدم که این دختر هیچ کسی رو نداره جز خودش که دستش رو بگیره ، به این باور رسیدم که با 2 تا کوله یه چمدون یه ساک ساعت 8 شب از خونه ای که توش برای 6 ماه زندگی میکردم یه شب بزنم بیرون و سوار اتوبوس بشم ، از سنگینی بار دستام رد بندازن و بگم این اولین قدم از ازادیه و لذتش رو ببر و به این فکر نکردم که کسی رو ندارم که سراغم بیاد

من تو ، اون رابطه شدن یه خاکستر، تموم شد

حتی وقتی که گوشیم اینجا خراب شد و چت های واتس اپ برنگشت ، چت هایی که دوسال تموم هم درد من بود ، ناراحتم نکرد

من روزها و شب های زیادی اون چت ها رو بارها و بارها و بارها خوندم

بارها و بارها و بارها صدات رو پخش کردم ، نفس گفتنات رو نه یک بار هزاران بار گوش کردم

صدات ...

اسمت

تک تک کلماتی که برام مینوشتی ، مثل اکسیژن بود برای ریه های سوخته من

و خیلی غیر قابل باور وقتی نتونستم دوباره برشون گردونم فقط ازشون گذشتم ،