بارها اون صحنه ای رو دیدم که تو آلاچیق وسط جنگل جوارم با پیمان دراز کشیدم ، سرش رو بغل کردم و صورتم به اسمون بود

نگاه کردم به صورتش دیدم که خیس اشکه

این صحنه بارها و بارها تو ذهنم این چند وقت تکرار شدن و چقدر افسوس خوردم که این حس دیگه وجود نداره

نبودن خودش یه طرف

این که این حس دیگه تکرار نمیشه یه طرف دیگه

ارزش یه سری چیزا واقعا اونقدری زیاده که تو تمام عمرت شاید فقط یه بار اتفاق بیفته و این حسی که من و پیمان تجربه کردیم شاید فقط یه بار برای هر دومون بود